یک
مشغول بالارفتن از آخرین پلههای ایستگاهام که صدای گوشخراش جیغزدن یک دختر جوان به گوشم میرسد. سرعتم را بیشتر میکنم که ببینم چه خبر شده. طبعاً کم نیستند کسان دیگری که مانند من با شنیدن صدا ترغیب شدهاند زودتر خودشان را به در خروجی برسانند. احتمالاً یک سوآل در ذهن همهمان است: یعنی در این ساعت از روز که خیابان و ایستگاه آنقدر شلوغ است، چه کسی به خودش این جسارت را داده که متعرض دختری شود؟ ولی بالای پلهها که میرسیم معما حل میشود:
یک هایس سفیدرنگ با نوار سبزی آشنا، که پایین آرم نیروی انتظامی روی درش نوشته «گشت ارشاد» و دو زن جوان مأمور ـ که نمیدانم چه اصراری است این اندازه زشترو و پراخم باشند ـ که با حمایت دو مرد جوان مأمور میخواهند به زور دختری که روسری نارنجیاش را شل بسته و «بدحجاب» است را سوار ماشین کنند. صحنه آنقدر تکراری است که نه من و نه هیچکدام دیگر مسافران کنجکاو علاقهای به ایستادن به تماشا نداریم. سری به تأسف تکان میدهیم و راهمان را میکشیم میرویم. با احساسی آمیخته از سرخوردگی و تأسف و استیصال.
دو
9 دی 90
از جلسهی قرآن خانگی یکی از دوستان قدیم دانشکده برمیگردیم. آخر شب است و آخرین قطار. سوار میشویم و همان دم در میایستیم. ایستگاه بعد، پیرمردی با هیبتی عجیب عصارزنان سوار میشود. انگشترهای بزرگی که به هر انگشت دارد و ریش و موی سفید و انبوه و کلاه جالبی که بر سرش است توجهام را جلب میکند. زیرچشمی نگاهش میکنم. به فاطمه هم گِرا میدهم که «دستش را ببین!» اما تا میآید سر بچرخاند، پیرمرد دستش را میبرد در جیب کتش. انگار که چیزی را میجوید. میرسیم ایستگاه امامخمینی. هم ما و هم پیرمرد پیاده میشویم. میخواهیم برویم که پیرمرد جلویمان سبز میشود. آرام با لحنی مهربان و درعینحال تحکمآمیز، مثل پدربزرگهای توی قصهها، به من میگوید «شما بمان! من با شما کار دارم». به فاطمه هم میگوید: «خواهرم! شما هم بمان! با شما هم کار دارم» بعد دستش را از جیب کتش بیرون میآورد و سکهی طلاییرنگی را میدهد به فاطمه. «این را از من بگیر! به خاطر این حجابی که داری». یک سکه هم به من میدهد. تشکر میکنیم. برایمان دعا میکند و خداحافظی میکنیم. هنوز نرفته، سر برمیگرداند و به فاطمه میگوید «جانِ مولا این حجابتُ نگه دار!»
و میرود. به سکهی کف دستم نگاه میکنم. رویش نوشته: «یا صاحب الزمان!»
راست میگویند که دنیا کوچک است. نشانهاش اینکه وقتی در متروی تهران، نشستهای ممکن است یک پیرمرد اصفهانی ناب، از آنها که فقط در محدودهی چهارباغ و سبزهمیدان اصفهان میتوان یافتشان، عدل بیاید و بنشیند کنارت و وقتی به حرف میآید فکر کنی در بازار قیصریهای یا در عبدالرزاق یا ... .
*
دختر، کیفی روی دوشاش انداخته و پسر دو سه جعبه شیرینی در دستاش گرفته؛ و آرام با هم مشغول صحبتاند. ایستگاه میرداماد سوار میشوند و میآیند کنار میلهی بغل صندلی ما میایستند.
پیرمرد بغلدستی، با آرنجاش ضربهای به پهلوی من میزند که یعنی میخواهد چیزی بگوید. سرم را میبرم نزدیکتر.
پیرمرد منُ اخلاقَم نیس یه همچین وختای، بیشینم سَری جام. همچین که یه زنی، دُخدِری سوار میشِد، جَلدی پا میشم تا بیشینِد. دسّی خودم نیس. اخلاقَم اینجوریِس. کاریشَم نیمیشِد کرد.
اول متوجه نمیشوم منظورش چیست. تعریف از اخلاق خودش یا توصیهی غیرمستقیم به من که بلند شوم تا آن دختر بنشیند.
پیرمرد ولی تو یه همچین موقعیتی، آدِم نیمیدونِد تکلیفِش چی چیه. هی با خودش میگِد وَخزَم تا این دُخدِره بیشینِد، یهوخ پِسِره که باشِس بدِش نیاد. یهوختَم میبینی خوشِش بیادا. ولی آدم میمونِد چیکار بایِس بوکونِد.
کمی مکث میکند و بعد ادامه میدهد:
پیرمرد مِگه اینکه منُ شوما دوتایمون باهم وخزیم تا این دوتا بیشینن. اونوَخ مشکل حل میشِد. چیطورِس؟ هان؟
در فکرم که چهطور به پیرمرد بگویم من مسیرم طولانی است و میخواهم کتابام را بخوانم و اگر هم بخواهم جایام را به کسی بدهم، ترجیح میدهم پیرزن یا پیرمردی باشد، نه دو نفر جوانتر از خودم! و حالا هم اصلاً حس فداکاری و ایثار ندارم و... که خود دختر و پسر، با خندهی بلندشان به دادم میرسند.
پیرمرد ولی نه. انگار همچین بدشونَم نیس. اینطوری بیشدِر بِشون خوش میگذِرِد انگار.
خطر رفع میشود.
پیرمرد اینم اِزین جوونا این دوره زمونه برمیادا. پَیرو تو ایسگا ترمینال جنوب سواری مترو شدم. یه دُخدِر پِسِره وَم اومِدن بالا اُ رفتن اون ته یه واگنا وایسادن. متروَم قیامِت بود اِز آدِم. مِثی چیچی آدِم چِپیده بود تو. من حواسم جمعی اون دوتا بود. دیدم اونام اِز خداخواسّه، به بونه شولوغی چِسبیدن بِهمُ رفتن تو پرُ بالی هم به هارهارُ تیرتیر! پِسِره یُخده دِرازتِر از دُخدِره بود. هی کلِّشُ میوُرد پاین، که یعنی یه چیزی دری گوشی دخدِره بِگِد، ولی من میدیدم هر دفه قایِمِکی یه ماچِشَم میکرد.
پیرمرد چشمکی میزند و سر تکان میدهد.
پیرمرد آ دخدِره چشسیفیدَم همچین دِلِش قیلی ویلی میرَف. آ هی میگُف چیچی؟ که یعنی اون بیمعنی کَلِّشُ دوباره بِبِرِد پاینُ ماچِش کونِد. خلاصه یه لیمبازی اون تَه دراوُرده بودن که نگو. حالا آیاعالِم کاری دیگه وَم کردن یا نه خدا میدونِد. کاری نداریم. یه باری دیگه وَم سوار یه تاکسیه شدم. اِز توپخونه. یه پسره با دوسدُخدِرِشَم بعدی من سوار شد که بِرِد پارکی شهر ...
میرسیم به ایستگاه هفت تیر.
پیرمرد راسّی شوما کوجا بایِد پیاده شین؟ رد نکنیم یه وَخ؟
من والا با اجازهتون همین ایسگاه.
پیرمرد خب پَ هیچی دیگه! میخواسّم بوگم تو اون یه تیکه را چه مصیبِتی این دوتا بیمعنی سری ما دراوُردن که دیگه نیمیشِد. برین به سلامت. ببخشین سرِدونُ دردآوُردما!
بهحساب، باید سنش از پنجاه هم بالاتر باشد. گرچه تیپ اسپرت و غلطاندازی دارد زن میانسال؛ شلوار جین، کاپشن قرمز، شال صورتی و پیراهن کتان آبی. دو دختر و یک پسر جوان هم کنارش نشستهاند که ظاهرَن فرزندانش هستند.
دروازهدولت، پیرمردی سوار میشود که یک کیسه پر از برگههای اسفناج دستش است. زن، بلند میشود و با اصرار جایش را به وی تعارف میکند. پیرمرد، اول نمیپذیرد. ولی اصرار فراوان زن را که میبیند، تسلیم میشود. ایستگاه بعدی، دختر و پسری که در صندلی مقابل آنها نشسته بودند و از سعدی تا اینجا یکریز باهم جروبحث میکردند، پیاده میشوند. پیرمرد، جَلد بلند میشود و میآید روی یکی از صندلیهای خالیشده مینشیند تا زن کاپشنصورتی برگردد کنار بچههایش. من هم مینشینم کنار پیرمرد. حالا پیرمرد و زن مقابل هم نشستهاند.
پیرمرد خانوم بازم شرمنده که به شما زحمت دادم. خدا شما جوونا رُ حفظ کنه که هنوز مراعات ما پیرمردا رُ میکنین.
زن میخندد و همانطور که دست میبرد و طرهی موهای قهوهایشدهاش را میفرستد زیر شال، میگوید:
زن مام جوونای قدیمیم پدرجان! جوونای حالا که این چیزا سرشون نمیشه. ما رُ اینجور بزرگمون کردن.
پیرمرد میخندد و با حالت پادرمیانی میگوید:
پیرمرد نه! جوونای حالام همینطورن. خوبن شکر خدا.
زن مخالف است:
زن کاش اینطور بود که شما میگین! خداشاهده منی که خودم تا یه سِنبالا میبینم، بلند میشم جامُ میدم بِش، وختی به دخترم میگم، اینکارُ نمیکنه. خودش که بلند نمیشه هیچی، تازه اعتراض میکنه به من که چرا بلند شدی!
پیرمرد رو میکند طرف دختر جوانی که کنار زن نشسته و سرش را گذاشته روی شانهی او و به شوخی و جدی میگوید:
پیرمرد خب این یه امتیاز منفی واسه شما!
دخترک با تعجب، جوریکه بخواهد از خودش دفاع کند، میپرسد:
دختر من؟!
زن پادرمیانی میکند و با اشاره به دختر میگوید:
زن نه اینُ که نگفتم. یه دختر دیگه دارم تو خونه، چارده سالشه. اون اینطوریه.
بعد صدایش را میآورد پایین و چشمکی به پیرمرد میزند و میگوید:
زن البته اینام از همون نسلن. هَمَشون سرتا پا یه کرباسَن.
هردو میخندند. دخترک با آرنجش آرام به پهلوی زن میزند. پیرمرد، کیسهی اسفناجها را برمیدارد میگذارد روی زانوهاش و میگوید:
پیرمرد نه خانوم! من معتقدم جوونامون خیلی خوبن. خصوصَن بعدِ قضایای پارسال، نشون دادن که شجاع هم هستن. از پارسال تالا مهربونترم شدن.
زن چیزی نمیگوید. شانه و ابرو بالا میاندازد که یعنی خدا کند همینطور باشد. پیرمرد ادامه میدهد:
پیرمرد این مملکت، همهچیزش خوبه خانوم! هیچی کمُ کسری نداره. از منابع طبیعیش گرفته تا آدماش. منتهای مراتب همیشه بد مدیریت شده. تو این یه قلم شانس نیاوردیم. بعد از مادها و هخامنشیان و ساسانیان، دیگه روی خوش ندیدیم که ندیدیم. اون عظمت کوروش کبیر و داریوش دیگه تکرار نشد. چرا؟ چون اونا یه حکومت مستحکم و اصیل ایرانی بودن. بعدِ اونا، دیگه هرکی اومده، ایلیاتی بوده. اول که عربا اومدن. عرب ملخخور! تو تاریخ هَس، سعد ابیوقاص که اومد ایرانُ گرفت، وقتی رَف تو کاخ یزدگرد همینطور دورِ خودش میچرخید میگفت اینا چیه؟ یه جام طلا برداشته بود میگُف این آشغالا دیگه به چه دردی میخوره؟ تا این حد نمیفهمید.
زن میزند زیر خنده. دخترش با تردید میپرسد:
دختر واقعَن؟
پیرمرد بهقرآن! تو تاریخ هَس. اینا اصلن نمیفهمیدن تمدن چیه، شهر چیه. یه مُشت عربِ بیابونی بودن. بعدم که یهسری مغولا حمله کردن و همهجا رُ ویرون کردن. یهسری تیمور حمله کرد. یهسری تُرکا حمله کردن. دیگه از سلجوقیان بگیر تا خوارزمشاهیان و صفویه و قاجار، همه ترک بودن. همهاَم مال ایلات بودن. خلاصَش دیگه نشد اون عظمت هخامنشی تکرار بشه.
بعد کمی مکث میکند و با اشاره به دختر پسرهای زن میگوید:
پیرمرد ولی من به این جوونا ایمان دارم. اینا میتونن یه کارایی بکنن.
جوان اولی جمعه دیدی مختارُ؟
جوان دومی تا اونجاش دیدم که تو بیابون رسید به یه خیمه. بعدش افشین اومد دمِ خونه. وایسادیم به حرف.
جوان اولی زکی! پس اصل کاریشُ ندیدی.
جوان دومی نه. چی شد مگه؟
جوان اولی اون چادره، مال یه زنه بود. زنِ یکی از یارای امامحسین. نشونش داد. طرف یکی ازون مایهدارای خَف بوده. یه هیکلم داشت توپ. دم جنگ که میشه، زنه رُ طلاق میده تا همه ارثُ میراثش برسه به اون. بعدم جنگیدنشُ نشون داد.
جوان دومی نه بابا! چه جوری بود؟
جوان اولی هیچی رَف میدون، خارِ دشمنا رُ آبجی کرد. میکُشتا! از چپُ راس. دمش گرم. خیلی حال داد.
جوان دومی حیف شد. تخصیر این افشینه. بسکی فَک زد.
جوان اولی حالا تکرارشُ ببین. دیشب چرا هیأت نَیمدی؟
جوان دومی از باشگا که برگشتم، سرم نافُرم درد میکرد. گرفتم خوابیدم. تو رفتی؟
جوان اولی پس چی؟ دیشب بچّا ماشیناشونُ آوُرده بودن، مَمَدرضا با گِل رو شیشاشون چیز بنویسه.
جوان دومی ایول. تواَم دادی؟
جوان اولی آره. دادم پشت پراید نوشت: «مختار! آمدی جانم به قربانت! ولی حالا چرا؟» چطوره؟
یک دوشنبه عصر
برای سومینبار بلندگو به صدا درمیآید:
«مسافرین محترم! به علت ترافیک خط، چند دقیقهای توقف خواهیم داشت.»
نچنچ مسافران و تعریض برخی بلند میشود:
ـ مسخرهشو درآوردن!
ـ گندتون بزنن با این برنامهریزی.
ـ دروغ میگه. ترافیک خط کودومه؟
ـ فیلمشونه این.
نظر پیرمردی که کنارم ایستاده از همه جالبتر است. آرام میگوید:
ـ دوباره بودجهشونو ندادن.
مرد میانسالی که نزدیک پیرمرد ایستاده، میشنود و میگوید:
ـ نه آقا! اینا مشکل بودجه ندارن.
پیرمرد آرام و شمرده توضیح میدهد:
ـ چرا بالاخره. خرج مترو بالاس. مجلس طرح تصویب کرد که دولت بودجهی خوبی بده به مترو. طرح رف شورای نگهبان. رد شد. برگشت مجلس. مجلس دوباره تصویب کرد. رف تشخیص مصلحت. اونجام تأیید کردن. ابلاغ شد به دولت. آقای رییسجمهور درومد گُف این خلاف قانون اساسیه. من اجراش نمیکنم. بودجه نداد. یعنی تشخیص مصلحت کشک! هیچکارهس.
لبخندی میزند و ادامه میدهد:
ـ این بازی بزرگانه! کاری به ماها نداره. ما فقط چوبشو میخوریم. تا بوده همین بوده.
چراغ قرمز درهای قطار نارنجی میشود. صدای بوق میآید. درها بسته میشوند. و قطار راه میافتد.
یک دوشنبه عصر
درمجموع سرووضع مرتبی دارد. کت و شلوار قهوهای، پیراهن کرمی، یک سبیل پرپشت که تا پایین لبها آمده، و موهای بلند جوگندمی که از وسط دونیم شدهاند و از دو طرف سرش پایین ریختهاند. میآید آرام میایستد کنار صندلی من. خیلی مؤدب و کتابی و آرام و شمرده، و درحالیکه که چشم به زمین دوخته و میان هرجملهاش کمی مکث میکند، به حرف میآید:
ـ سلام ... آقایون! خانوما! ... من بیست و شیش سال رانندهی کامیون بودم. متأسفانه در اثر یک سانحهی رانندهگی دچار فلج مغزی شدم. ... در حال حاضر بیکارم ... این کارت قرمزی که دستم میبینین، کارت کمیته امداده. ... ماهی بیست و پنج هزار تومن به من میدن. ولی کفافمو نمیده. ... دور از جان شما، هپاتیت هم دارم.
کسی چیزی نمیگوید.
ـ آقایون! ... میدونین، هزینهی درمان خیلی بالاس. ... خدا برای هیچکس نخواد. ... هفتهی قبل یه آمپول زدم صدوپنجاه هزار تومن. ماهی سی و شیش تا قرص خارجی باید بخورم. ... دیگه خیلی زندهگی سخت شده. ... من دارم خرج عملم رو درمیآرم. اگه میتونین شما هم کمک کنین. من به همهی شما دعا میکنم.
دستهاش را میآورد بالا و به سقف قطار خیره میشود.
ـ خدایاا! به همهی این مردم سلامتی بده! خدایا! هیچکسو شرمندهی زنو بچه نکن!
کسی چیزی نمیگوید. کمی به سکوت میگذرد. او هم ساکت است. همانجا سرجایاش ایستاده و به پایین خیره شده. یکهو دوباره به حرف میآید.
ـ آقایون! خانوما! ... شما همهتون دیدین ... خسرو شکیبایی، خدا رحمتش کنه، مریض شد، رفت بیمارستان خوابید، چند روز بعدشم تموم کرد و رفت.
بغض میکند. صداش کمی میلرزد.
ـ ولی من نمیتونم مث اون راحت جون بدم. ... من در انتظار یک مرگ وحشتناکم. ... خیلی میترسم.
نگاهش میکنم. دارد آرام گریه میکند. واقعاً دارد آرام گریه میکند.
يك كت سبزآبي كهنه و چركمرده تنش است كه زيرش پيراهني طوسي پوشيده. شلوار پارچهاي مشكياي هم به پا دارد. يك كيف برزنتي سياه و ارزانقيمت هم روي دوشش انداخته. چهار پنج تايي هم كتاب در يك دستش است و با دست ديگر يكي از آنها را بالا گرفته. با حفظ تعادلي تحسينبرانگيز، بدون آنكه دستش را به ميله گرفته باشد، وسط واگن ايستاده و با صدايي كه تداعيكنندهي خانمهاي مسئول اطلاعات بيمارستانها و فرودگاهها است، نطق ميكند. بلند، رسا، آرام، شمرده و به طرز رياكارانهاي با هدف تأثيرگذاري و جلبنظر.
ـ دوستان! موفقيت را دست كم نگيريد! ... موفقيت معجزه ميكنه! ... زندگيتونو از اين رو به اون رو ميكنه. ... اما دوستان! ... بدونين ... موفقيت همينطوري به دست نمياد... مهارت ميخواد، تكنيك داره، راه و رسم داره. ... و ما اين تكنيكها رو در اين كتاب به شما تقديم ميكنيم ... كتابي كه هيچكس از خوندنش بينياز نيست... و هيچكس بعد از خوندنش پشيمون نميشه. ... «چرا برخي ثروتمندتر از ديگران ميشوند؟» ...
اين ساعت از بعدازظهر، معمولاً همه دارند از سرِ كارشان خسته و كوفته برميگردند خانه. طبيعي است كه بيحوصله و كلافه باشند و كمتر كسي بينشان پيدا شود كه دل و دماغ گوشدادن به يك سخنراني غرا دربارهي موفقيت را داشته باشد. اين است كه كسي محلش نميگذارد. جز دو سه نفري كه كنجكاوانه و شايد هم از روي بيكاري و حتا ترحمانگيزانه به او چشم دوختهاند. مرد كتابفروش، اما مصمم به كارش ادامه ميدهد. چند قدمي جلوتر ميآيد و بعد از آنكه با يك دور نگاه سريع، همهي مسافران محل جديد را از نظر ميگذراند، دوباره ميايستد به سخنراني.
ـ بهمن فروتن ... شايد همهي شما بشناسيدش. سرمربي شموشك نوشهر بود. ... من خودم بچهي نوشهرم، ميشناختمش. ... خونه زندگيشو ميديدم ... ولي چي شد؟ ... همين مرد رفت آلمان و سرمربي يه تيم از تُركاي اونجا شد؛ ... اسپور، توي برلين. ... و بعد اون تيم تهِ جدولي رو كشوند بالا. ... اين كار شدنيه! ... «معجزهي فروتن» چيزيه كه اين كتاب به شما آموزش ميده... مصاحبهي كامل با فروتن، به علاوهي سرگذشت كامل زندگيش و اين كه از كجا شروع كرد و به كجا رسيد و چهطور. دقت كنيد دوستان: چهطور؟ اين مهمه.
پسر جواني كه كنار دستم نشسته ميپرد وسط نطق مرد و با بيحوصلهگي ميپرسد:
ـ خب حالا! چن هس اين كتابت؟
مرد كتابفروش كمي مكث ميكند و با اشارهي دست، پسر را دعوت به صبر ميكند و آرام ميگويد:
ـ الان عرض ميكنم ... شما اجازه بدين.
بعد دوباره چند قدمي جايش تغيير ميدهد و صدايش بلند ميشود:
ـ «بيژن پاكزاد» ...يك ايراني ... دوستان! ميدونين! ... امروز تو دنيا لباس و عطر مارك بيژن حرف اولو ميزنه ... بهترين عطر، بهترين كراوات، بهترين كت شلوار، مال يه ايرانيه ... همهي رييسجمهورا و شاهاي دنيا خاطرخواهشن ... اما بيژن چهطور به اين موفقيت رسيده؟ ... اين خواب و خيال نيس ... واقعيته دوستان ... با خواندن اين كتاب به پاسخ همهي اين سوآلات دست پيدا ميكنيد. معجزه ميكنه ...
پسر بغل دستي دوباره ميگويد:
ـ نگفتي چنده پَ!
مرد كتابفروش دوباره با دست اشاره ميكند كه آرام باشد و حالا خواهد گفت.
ـ اما دوستمون در مورد قيمت اين كتاب پرسيدن ... بايد بهتون بگم قيمت اين كتاب باارزش حتا از پفك و چيپسي كه هر روز ميخوريد كمتره! جالبه! نه؟ ... بد نيس بدونين اين كتاب در طول يك سال دو بار چاپ شده ... دوبار در يك سال ... خيلي مهمه! خودِ اين يعني معجزه! ... قيمتش سه هزار تومنه ... ولي ما به شما ميديم دوهزار و پونصد تومن... هر تعدادي كه بخواين، چه يكي چه صدتا، دو هزار و پونصد تومن ... ميتونيد كتابو بگيريد و ورق بزنيد و فهرستش رو بخونين ... ما از شما پولي نميگيريم. ... ببينيد و بعد اگر خواستين بخريد.
جوانك بغلدستي تنها كسي است كه از اين پيشنهاد استقبال ميكند. يك نسخه از كتاب را ميگيرد و بيهدف شروع ميكند به ورقزدن. بعد هم برميگرداندش. مرد كتابفروش كه ميبيند گويا در اين واگن كسي دنبال موفقيت نيست، راهي واگن بعدي ميشود. همين كه رد ميشود، جوانك بغلدستي برميگردد طرف من و با پوزخند ميگويد:
ـ يكي نيس بگه اگه اين كتاب به درد ميخورد، چرا سرِ كچل خودت هنو مو نداره؟
ایستگاه مترو هفت تیر
اگر نبود آن عصای تاشده در دستش، باور نمیکردم نابینا است. نمیدانم؛ شاید چون تا به حال نابینایی با سبیل استالینی و موهای مرتب جوگندمی و شلوار کتان و خلاصه با چنین هيأتی ندیده بودم!
تازه قطار رد شده است و تازهرسیدهها و جاماندهها نشستهایم روی صندلی به انتظار. مرد، اما ایستاده است و در شعاع یکمتری اطرافش قدم میزند. یکدفعه مسیرش را به طرف سکو کج میکند و لحظه به لحظه به خط قرمز لبهی سکو نزدیکتر میشود. دلم هری میریزد. اضطراب را در رفتارهای خانمی که صندلی کناریام نشسته هم میشود حس کرد. حتا پسرکی که تیشرت راهراه سیاه و سفید مارکدار پوشیده و کلاه نقابدارش را برعکس روی سرش گذاشته و گوشی توی گوشش است و تا همین چند لحظهی پیش بیخیال سر تکان میداد و سوت میزد، حالا، ساکت و مات و با دهان باز به مرد خیره شده. همه احساس خطر میکنیم؛ ولی چیزی نامحسوس نمیگذارد زبان باز کنیم که: آقا! مواظب باش! جلوتر بری، میافتی! چیزی؛ شاید ترس از نادیدهگرفتن ابهتی که مرد دارد، شاید ترس از شکستن یک غرور، شاید هم ترس از عتاب و پرخاش او که: من نیازی به کمک ندارم آقا! (یا خانم!) هرچه هست در خاموشی فریاد میزنیم. و مرد بالاخره میایستد؛ جایی درست روی خط قرمز. ما چیزی نگفتیم. سوت قطاری که به ایستگاه رسید، مرد را ایستاند.
خطر میگذرد؛ از سرِ ترس ما.
يك يكشنبه عصر
طبق معمول قطار در ایستگاه مصلا توقف کرده است تا ریل خالی شود. مرد بغلدستی هیچ رقم روی صندلی بند نمیشود. مدام نچنچ میکند و به ساعتش نگاه میکند. بالاخره غرولندکردنهاش بلند و بلندتر میشود.
ـ دیگه مسخرهشو در آوردن! نیمساعته اینجا وایساده! دِ برو دیگه! از کار و زندگی واموندیم.
کسی با او همراهی نمیکند. تنها، پیرمرد صندلی روبهرویی فقط کمی روزنامهاش را پایین میآورد و از زیر عینک نگاهی به مرد میکند و بیاعتنا دوباره مشغول خواندن میشود. مرد کیف به دوش که کنارش ایستاده هم لبخند معناداري میزند.
ـ ای بابا! حالا انگار کی میخواد بیاد رد بشه! هرکی ندونه فکر میکنه رییس جمهور تو اون قطاره که این اینقد معطله بیاد و بره.
باز کسی محل نمیگذارد. تا اینجاش را تنهایی آمده، دیگر نمیتواند ول کند. باید ادامه دهد. جایش را میسپارد به مرد کیف به دست: «آقا قربونت این جای ما رو بپا!» و میرود دم در قطار که دقایقی است همینطور باز مانده.
یک پاش را میگذارد بیرون قطار و یک پا را هم داخل نگه میدارد، مبادا در بسته شود و جا بماند. و شروع میکند به داد و هوار کشیدن.
ـ های! دِ راه بیفت دیگه مرد ناحسابی! مگه مردم مسخرهی تو اَن؟ هان؟ واسه چی اینقد وقت ملتو داری تلف میکنی؟
کمی معطل میماند. ولی طبیعتاً صدایش به گوش مخاطب اصلی نرسیده است. نگهبانهای مترو هم فقط ایستادهاند و نگاهش میکنند. میآید تو. حسابی کلافه است. در آن بیکاری سرگرمی خوبی شده است برای مسافران. همهی واگن با چشم حرکات مرد را زیر نظر گرفتهاند. همه البته به جز دختر و پسری که در انتهای واگن، سر در گریبان هم پچپچ میکنند و ریز میخندند.
ناگهان فکری به ذهن میرسد. میخندد و جمعیت را میشکافد و میرود پای آن دکمهی مکالمهی اضطراری با راننده. دکمه را فشار میدهد. چراغ قرمز بالای دکمه روشن میشود.
ـ رییس! دِ قربونت راه بیفت دیگه! خانوم بچهها معطلن. برو دیگه داداش گلم!
آشکارا لحنش با وقتی که داد میزند فرق کرده است. خوشحال و پیروزمندانه برمیگردد و سرجایش مینشیند. هنوز ننشسته صدای راننده از بلندگوها پخش میشود.
ـ مسافرین عزیز! از اینكه توقف در این ایستگاه کمی بیش از حد معمول خواهد بود، پوزش میطلبیم!
خنده روی لب مرد میخشکد.
جوانکی از لابهلای جمعیت با خنده میگوید:
ـ شنفتی؟! اینم صدای داداش گلت!
همه میزنند زیر خنده. مرد هم دودل است بخندد یا نه. ولی زود تصمیمش را میگیرد و ميزند. بلندتر از همه.
یک چهارشنبه عصر
میرسیم ایستگاه شهید حقانی. طبق معمول چراغهای داخل قطار چند ثانیهای خاموش میشوند.
اولی راست آقا! چرا همهش به این ایستگاه که میرسه چراغاشونو خاموش میکنن؟
دومی نمیدونم. لابد به احترام شهید حقانی!
